X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام!

خیلی وقت بود که بلاگم رو آپلود نکرده بودم,مدتها بود که می خواستم این کار رو انجام بدم ولی هر بار نمی شد یا بهتره بگم تنبلی می کردم.

اکنون که مشغول تایپ کردن هستم ,یه سر دیگه این کره گرد کوچولو زندگی می کنم..از خاک وطن فرسنگها دورم ولی دلم الان ,همین لحظه, تو تهرانه ,تو کوچه پس کوچه های آفتاب گیر زیباشه.تو میدون تجریش داره شاه توت می خوره و از کنار مغازه های میوه و سبزی فروشی نزدیک امام زاده رد میشه..تو میدون انقلابه ,جلو دانشگاه ,تو کتاب فروشی نیک داره لیست جدید ترین رمانها رو نگاه می کنه پس از اونم حتما می خواد یه سری بره خیابون فرصت ,از پله های ساختمون قدیمی آموزشگاه سفال سیلک بالا بره و سری به اون کارگاه پر از خاطره و استاد با خاک آشناش بزنه..تو میدون گلو بندکه و جلوی دهنه بازار بزرگ,مثل همیشه میخواد پیش از وارد شدن توی اون همهمه ,اول از بالا جمعیتی رو که تو هم وول می خورن رو خوب ببینه بعدش گم بشه تو جمعیت,گم بشه تو اون دالونای پیچ در پیچ, بعد از تیمچه حاجب الدوله بیاد بیرون و بره نایب, چلوکباب کوبیده بخوره..آآآآخ

دلم با من راه نمیاد تو کانادا..میخواد بره تو همون خیابونا و مغازه ها و کوچه ها..بمونه تو همون شلوغیا ..





قلم در دست من می لرزد از تاب ِ سخن امشب

سرِ اندیشه پردازی نمی آید زمن امشب


صدای مرغ شب,در ناله های باد می پیچد

ز بس بوی غریبی ها,برآید از چمن امشب


مرا دیوانه باید گفت,با این گریه سنگین

به حالم شمع می خندد,بحالِ سوختن امشب


ندایم آنچنان پیچد در این گنبد که پنداری

ز کوهِ روزگار آید صدای ِ کوهکن امشب


ردایم عشق و کفشم صبر و راهم بی سرانجامی

ندانم چون بیارامم درون پیرهن امشب


چنان بریان شدم,بر آتش آشفته بختیها

که هردم همچو نی دارم,نوائی دل شکن امشب


غم از من,گریه از من,ناله آوارگی از من

تو هم ای مرغ شب بیدار شو,بانگی بزن امشب


تو ای بمب افکن تقدیر,پاورچین بیا شاید

به بال باد بنویسیم تاریخ وطن امشب


هوا تاریک تر از شب ز آهِ بینوایان شد

افق رنگین کمان بندد ز اشکِ مرد و زن,امشب





آمدن رستم نزدیک شاه مازندران به پیغمبری...

بروید به صفحه شاهنامه خوانی

می دانم که می دانید آنچه را می گویم..شاید هم ندانید..مطمئن نیستم دانستن و ندانستن ما تا چه اندازه تاپیر گذار است!!!..حتما می پرسید در چه تاپیر گذار است؟..بله,بپرسید خوب است..

بگذارید از اینجا بگویم که دلم به حال خودم می سوزد که نمی توانم بی تفاوت باشم و بگذرم..نمی توانم مانند بسیاری و بسیاری دیگر در برابر فرو ریختن ارزشها شانه بالا بیندازم و بگویم"این است دیگر...چه می توان کرد.."..دلم می سوزد که نتوانستم و نمی توانم بغض فرو خورده نداشته باشم و شبی را آسوده و بی آنکه چیزی دلم را به درد نیاورد و آهی از نهادم برنخیزد سر بر بالش بگذارم و خواب بهار و شکوفه و نسیم ببینم و یا اصلن خواب نبینم...

سرانگشتان عاشق من با خاک این سرزمین که فره دارد پیوند ابدی بسته است...هنگامی که در دستانم می چرخد و با طنازی شکل می گیرد وهنگاهی که بوی دلپذیرش مستم می کند دردی را در دلم تازه می کند..درد سفالگران و لعاب کاران عاشق سرزمینم را...که بسیار مورد بی مهری ما مردم فراموشکارهسنتد..اگر روزی یا روزگاری گذارتان اتفاقی به شهر فیروزه ای لعاب,شهر رضا,رسید سراغ استادکاران لعاب فیروزه ای ایران را بگیرید..ببینید کارگاه هایشان به چه روزی درآمده اند..استادکاران به چه روزی افتاده اند..به چه کارهایی رو آورده اند...ببینید جایگاه هنر و ارزش آن در تکه ای از این عالم که خواستگاه هنر است اکنون کجاست...خوب است گاهی بپرسیم از خودمان که ما دلمان را به چه خوش کرده ایم..؟!!!...اگر این هویت من وارزشهای فرهنگی من است که روز به روز بیشتر رنگ می بازد و فرو می ریزد و من باز هم به روز مرگیها می پردازم و دیگری را مسئول می دانم و می گویم چرا من؟!!!..پس همان بهتر که نام ایران و ایرانی را از از شناسنا مه ام برای ابد بردارم و هیچ بمانم..آماده برای غیر متعهد بودن به آنچه هیچگاه به خودم زحمت ندادم به گونه ای که باید بشناسمش...بهتر است دلم برای خودم بسوزد که در بین اینهمه همزبان کسی زبانم را نمی داند...  

25 اردیبهشت روز گرامی داشت بزرگ مرد تاریخ ایران است.قهرمان عاشقی که زبان پارسی ,آداب و رسوم و فرهنگ هزاران ساله ی این سرزمین را از نابودی و ویرانی ابدی رهایی بخشید.بکوشیم در پناه همچو روزهای بزرگی در پی نشان دادن فرهنگ راستین و پربار کشور پهناورمان به دیگر ملتهای جهان باشیم..

قدر بگذاریم بر آنهمه تلاش که عمری را حکیم توس بر سر آن گذاشت.